تبلیغات
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم ..... - 9 ) شب وحشتناک
 
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم .....
چهارشنبه 6 خرداد 1394 :: نویسنده : حدیث

سلام بچه ها امیدوارم حال دلتون خوب باشه

میخوام بگم  سه شنبه شب چه بلاهایی سرم اومد ...یادش میوفتم باز اعصابم خرد میشه .حدودا 20روز بو د که خونه خودم نرفته بودم  واز خیلی وقت قبل برای تلفن ثابت ثبت نام کرده بودم وقرار بود بیان برام نصبش کنن .روز سه شنبه بهم خبر دادن که دارن میان برای نصب و حتما خودتون باشین  خونه .حالا منم تا ساعت  7سرکار بودم  وبا اون خستگی راه افتادم توی جاده گلبهار اونم با اتوبوس (چون تاکسی گیرم نیومد) یک ساعتم تو راه  خستگیم چندبرابر شد

خلاصه رسیدم ولی چه فایده دیر رسیده بودم ومامور نصب رفته بود ،تصمیم گرفتم شب بمونم خونم ،برای همین رفتم نون گرفتم برای شام رفتم خونه ،ولی چشمتون روز بد نبینه تا از آسانسور اومد بیرون بوی تعفن از توی خونم زد بیرون ...من موندم چطور همسایه ها متوجه نشدن یا شایدم متوجه شدن واصلن براشون اهمیت نداشته که بهم اطلاع بدن

تا در خونم رو باز کردم دیدم برق ها قطعه  با چراغ قوه گوشیم توی آشپزخونه رو نگاه کردم  دیدم خون راه افتاده وسط آشپزخونه ...چون برق ها قطع شده بوده تمام گوشتهای توی فریزر آب شده بود  وخونشون راه افتاده بود وسط آشپزخونه  سبزی ها هم آب شده بود همه چیز توی یخچال کپک زده بود .اول حسابی گریه کردم به خاطر اینکه خسته بودم وتازه اول بدبختیم بود وباید خونه رو تروتمیز میکردم بعدم یاد احمد افتاده بودم توی اینجور مواقع خیلی دست به کمکم بود الان باید تنهایی این همه کارو میکردم

خلاصه رفتم به نگهبانی گفتم چرا برق های مارو قطع کردین (چون اگه شارژمجتمع رو ندیم برقامون رو قطع میکنن) کل وسایل توی یخچال وفریز من خراب شده ولی اونا گفتن ما همچین کاری نکردیم شاید فیوزتون زده بالا ..که اومدن بررسیش کردن دیدن بله فیوز های پایین مشکل داشته  وبرقم قطع شده

برقارو وصل کردن و منم شروع کردم به تمیز کردن یخچال وای میومدم داخل یخچال رو تمیز کنم اوق میزدم از بوی گندش ...خیلی بوی وحشتناکی میداد به هرمکافاتی بود تمیزش کردم  وکل وسایل توی یخچال وفریز رو با شیشه و هرچی بود کلن ریختم سطل آشغال

اومدم یکم استراحت کردم تا برم دنبال بقیه کارها ...یادم افتاد مامانم گفت حبوبات ها رو بذار توی یخچال تا شته نکنه ورفتم بهشون سرزدم خبری از شته نبود وگذاشتم توی یخچالی که تازه تمیز کرده بودم

موقع خواب اومدم که از توی یخچال آب بردارم چشمتون روز بدنبینه دیدم یخچال پر شته شده  جو پرک شته زده بود ومن ندیده بودم  باز ساعت 11شب با اون خستگی رفتم جارو برقی آوردم وشته ها رو از تو یخچال جمع کردم

بعدم مثل یه میت افتادم رو تخت وتا صبح یک سره خوابیدم .

عجب شب وحشتناکی بود .





نوع مطلب :
برچسب ها : روز نوشت،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 مرداد 1396 04:44 ب.ظ
Nice weblog here! Also your web site a lot up very fast!
What host are you the use of? Can I am getting your affiliate hyperlink in your
host? I want my web site loaded up as quickly as yours lol
سه شنبه 20 مرداد 1394 06:12 ب.ظ
سلام حدیث جان خوبی؟ امیدوارم دیگه چنین خستگی هایی نداشته باشی. میشه به من رمز بدید؟
سه شنبه 16 تیر 1394 12:10 ق.ظ
سلام ای دختر کم پیدا
من زیاد بهت سر زدم، اما تو دیگه نمینوشتی و دیگه ناامید شده بودم
امشب یهو یادت افتادم.
تقریبا با همین یه دونه پست بدون رمزت فهمیدم داستان چیه.
ان شالله که هر تصمیمی میگیری، به خیر و صلاحت باشه.
این شبها که شبهای سرنوشت سازه از خدا بخواه که جوری برات سال آینده رو رقم بزنه که پشیمون نشی و از زندگیت راضی باشی و لذت ببری.

اگر دوست داشتی به من هم رمز بده.
یا علی.
حدیث :سلام پریا جونم
خوش اومدی عزیزم
آره اوضاع اصلن جالب نیست
برام دعا کن
چهارشنبه 20 خرداد 1394 10:58 ق.ظ
آخی الهی بمیرم چقدر سختی کشیدی.
من که خوندم اعصابم خورد،وای به حال تو که صحنه رو دیدی و مجبور به تمیز کردن هم بودی
حدیث :میبینی هدیه
چهارشنبه 20 خرداد 1394 10:57 ق.ظ
آخی الهی بمیرم چقدر سختی کشیدی.
من که خوندم اعصابم خورد،وای به حال تو که صحنه رو دیدی و مجبور به تمیز کردن هم بودی
حدیث :میبینی هدیه
چهارشنبه 20 خرداد 1394 10:56 ق.ظ
سلام حدیث جان خوبی؟من رمزتو ندارم،فکر کردم دیگه نمینویسی.
اگه میشه واسم رمزتو بذار.
حدیث :هدیه جونم الهی قربونت بشم کجابودی تو؟
چقدر تو وبت پیغام گذاشتم ولی جوابم رو نمیدادی فک کردم دیگه حوصلم رو نداری
چشم عشقم رمزم رو برات میذارم
جمعه 15 خرداد 1394 05:55 ب.ظ
من فدای حدیث گلم بشم که روز سختی رو پشت سر گذاشته
دلم برات تنگ شده حدیث جونم
حدیث :خدانکنه آوای مهربونی
منم دلم خیلی برات تنگ شده عزیزدلم
پنجشنبه 14 خرداد 1394 02:49 ب.ظ
حدیث عزیزم روز سختی رو گذروندی درکت میکنم.ولی برای زندگیت یه تصمیم اساسی بگیر.این بلاتکلیفی خیلی بده.خیلی. با همه شناختی که از احمد دارم میدونم که حرفات درسته و این اصلا ادامه این زندگی به صلاحت نیست.ولی چیزی که مهمه اینه که تکلیفو یکسره کنی تا موقعیت های ازدواج واست از دست نره.نزار سنت بالا بره و افسوس این روزا رو بخوری.
حدیث :آره باید یه تصمیم اساسی بگیرم
سه شنبه 12 خرداد 1394 05:51 ب.ظ
سلام حدیث جان،اگه برات ممکنه بهم رمز بده
حدیث :عزیزم نمیتونم رمز رو برات بذارم چون خصوصی نمیشه تو وبلاگت نظر گذاشت
سه شنبه 12 خرداد 1394 01:47 ب.ظ
حدیث جون منو که یادت نرفته
کامنت های قبلی رو بخون ، وقتی قالب وبلاگت قرمز رنگ بود رو می گم
رمز مییییی خواااااااااااااام
حدیث :باشه عزیزم میذارم برات فقط چون باید به ایمیلت ارسال کنم فعلن نمیتونم
سه شنبه 12 خرداد 1394 10:00 ق.ظ
حدیث جان لطف کن رمزو به من بده ، رمز قبلی یادم نیست
هرچی کامنت میزارم به دستت نمی رسه امیدوارم این یکی رو بخونی
دوشنبه 11 خرداد 1394 03:38 ب.ظ
بیا زودتر ادامه ماجرا رو بنویس...یروز همش میخواد که بشینی همه چیو بنویسی....
هیچ وقت شده بشینی همه پستهاتو از اول بخونی؟؟؟
خودت چی بنظرت میرسه؟
حدیث :آره یک روز فقط زمان میخواد که همشو بنویسم ولی نمیدونی هربار که مینویسم به اندازه 10روز نابود میشم
آره عزیزم شده
حالامونده تاماجرا تموم شه الان برا قضاوت زوده تا اینجا من مقصر بودم
بعدم اونقد مخاطبا کم شده احساس میکنم جز یکی دونفر هیشکی براش مهم نیست اصلن من بنویسم
شنبه 9 خرداد 1394 05:37 ب.ظ
وای .چه بدبختی بوده
حدیث :
پنجشنبه 7 خرداد 1394 05:25 ب.ظ
از تو جاروبرقی در نیان یه موقع!!!
درسته اون لحظه آدم کمی عصبی میشه ولی وقتی می خوای واسه کسی تعریف بکنی کلی خندت می گیره از این ماجرا.
حدیث :راست میگی خودمم شک کردم ...ولی فک نکنم، تو جارو برقی میمیرن دیگه نه؟!!!
آره علی اون لحظه خیلی عصبی و ناراحت بودم اما بعدش که همه چیز مرتب شد اون حالت برطرف شد
پنجشنبه 7 خرداد 1394 11:44 ق.ظ
حدیث جان
خوبی امروز خودمم خندم گرفته بود !!
از اینها گذشته عزیزم مطالب رمزیت رو خوندم
عزیزم
تو هنوز شوهرت رو دوست داری ولی تحمل سختیها رو هم نداری اگه واقعا میخوای باهاش زندگی کنی بدید کمکش کنی تا مشکلاتش واگه معتاد شده اعتیادش رو ترک کنه والا اینجور ی با فاصله ای که ازش گرفته ای بیشتر غرق میشه
اخلاق تو هم در قبدل اون بچگانه شده
چرا وقتی بعد یه مدت طواانی که هم رو میبینید بجای حرفای عاشقانه بهش سرکوفت میزنی
حدیث جان اینرو تو گ شت فرو کن بعضی مردا رو باید تا اخر عمر ساپورت کنی نه مالی منظورم فکریه
اگه میبینی سر قسط اذیت میشی دیگه از طرف اون امیدی نداشته باش یا خودت مابقیش رو بده یا قبل از موعدش حسابای شوهرت و بررسی کن وحواسش رو جمع کن
اگه مطمءنی معتاده بخوابون وترکش بده
انگار کن یه مرض لاعلاج داره وباید کمکش کنی تا علاج پیدا کنه
به خانواده ات اینقدر تکیه نکن
دفعه اولت نیست که قهر کردی که
ضمنا تعهد دادن خیلی مهم نیست وقتی دوتاتون ثابت کردین پایبند نیستین
نه تو ونه اون
برید پیش مشاور وریشه ای زندگیتون رو درست کنید
حدیث :حمیده جان مرسی از نظرات خوبت ...من میخواستم کمکش کنم اما خودش نخواست با اینکه اینقدر نشونه های اعتیادش رو بهش نشون دادم بازم زیر بار نرفت اگه قبول میکرد ومیومدم بریم کمپ مشکلی نبود ولی هیچ جوره قبول نمیکنه
مشاورم دیگه بی فایدست این زندگی نابود شده
پنجشنبه 7 خرداد 1394 11:22 ق.ظ
ای بابا
عجب داستانیه...
این نشون میده باید گاهی یا تنها یا با خانواده به خونت سر بزنی...ولی حدیث اگر خواستی جدا بشی توی اون خونه تنهایی زدگی نکن...و نزار تو دهن مردم بیفته که اونجا زندگی میکنی همه جنبه و فهم و شعورشون یکسان نیست بعد میشینن میگن...این تنها تو خونه زندگی میکنه دور از چشم خانواده...اما بیا گاهی تنهایی و یا با خانوادت سر بزن...منظورم اینه هیچوقت به کسی توی اقوام نگو من تنها اونجا زندگی میکنم
حدیث :باشه عزیزم
ممنون از توصیه خواهرانت ،خودم فقط ماهی یک یا دوبار کلن میرم سر میزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :